|
life with horror
|
نمی دونم چیه
حس یه ادم گمشده
یا
حس یه گم کرده
نمی دونم چی رو گم کردم
شایدم خودم رو
گیج منگ دیوونه
احساس می کنم بدن ام به هزار تیکه تبدیل شده
همه چی ام از هم جدا شده
الان اره همین الان احساس می کنم گم شدم
نه گمم کردن
انگار تو یه دنیای سیاه افتادم
تنها...
هر جا میرم باز همون سیاهی
پس کی این قایم موشک تموم میشه...
کی وقته پیدا شدن
وقتی چشم گذاشتم همه پیدا شدن اما من گم شدم
این بازی بچه گونه هیچ وقت سک سک نداره
وااااااای خدا...
از این که هیچکی نمی فهمه چه مرگم دارم خفه می شم

تنها...سرد...تهی...
تولدت مبارک شیوا
باز یه سال گذروندی!

مثل بچه گی ام
ابی سبز زرد...
از اسمون...
روی ورقه ی رنگی نقاش ام یه قاصدک خو شگل افتاد
قاصدک بهم گفت می دونم چن تا ارزو داری
می دونم منتظری
اما ارزوها همش شدن واست یه رویا
می خوام ارزوهات بهم بگی
من می برمشون
من ام تمام ارزوهام بهش گفتم
گفتم.............
بعدش فوتش کردم رو به اسمون
اما یادم رفت بپرسم کجا میخوای ببریش
پیش کی می خوای ببریش...
یادم رفت بگم اگه ارزوهام به کسی بگی دیگه بر اورده نمیشه...
یادم رفت بگم برگرد
من پشت همون پنجره منتظرتم...!

اره می گن تو ارومی
اما از درون تو خبر ندارن که چه عصیان گر
صورتت اروم اما درون ات انگار جنگ
و تو هیچ اختیاری از خودت نداری
اره تو ارمی
اخه همه اینجوری میگن
اما من که اروم نیستم
اگه ارومم درونم برای چی فریاد میکشه
بازم مجبوری فریاد های دورنت خفه کنی
تا یه جای داد بکشه
و اون وقت دیگه مردمی نخواهند بود....!

دلم واسه نوشتن تنگه
بازم شروع شد دو باره از اول!