تبليغاتX
life with horror
life with horror
یه حسی دارم

نمی دونم چیه

حس یه ادم گمشده

یا

حس یه گم کرده

نمی دونم چی رو گم کردم

شایدم خودم رو

گیج   منگ   دیوونه

احساس می کنم بدن ام به هزار تیکه تبدیل شده

همه چی ام از هم جدا شده

الان اره همین الان احساس می کنم گم شدم

نه گمم کردن

انگار تو یه دنیای سیاه افتادم

تنها...

هر جا میرم باز همون سیاهی

پس کی این قایم موشک تموم میشه...

کی وقته پیدا شدن

وقتی چشم گذاشتم همه پیدا شدن اما من گم شدم

این بازی بچه گونه هیچ وقت سک سک نداره 

وااااااای خدا...

از این که هیچکی نمی فهمه چه مرگم دارم خفه می شم

 

TinyPic image

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 18:58  توسط shiVa  | 

بازم همون روز....

تنها...سرد...تهی...

تولدت مبارک شیوا

 باز یه سال گذروندی!

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 19:40  توسط shiVa  | 

داشتم نقاشی می کردم

مثل بچه گی ام

 ابی  سبز  زرد...

 از اسمون...

روی ورقه ی رنگی نقاش ام یه قاصدک خو شگل افتاد

قاصدک بهم گفت می دونم چن تا ارزو داری

می دونم منتظری

اما ارزوها همش شدن واست یه رویا

می خوام ارزوهات بهم بگی

من می برمشون

من ام تمام ارزوهام بهش گفتم

گفتم.............

بعدش فوتش کردم رو به اسمون

اما یادم رفت بپرسم کجا میخوای ببریش

پیش کی می خوای ببریش...

یادم رفت بگم اگه ارزوهام به کسی بگی دیگه بر اورده نمیشه...

یادم رفت بگم برگرد

من پشت همون پنجره منتظرتم...!

 

TinyPic image

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط shiVa  | 

همیشه ادما رو ظاهر تو نظر می دن

اره می گن تو ارومی

اما از درون تو خبر ندارن که چه عصیان گر

صورتت اروم اما درون ات انگار جنگ

و تو هیچ اختیاری از خودت نداری

اره تو ارمی

اخه همه اینجوری میگن

اما من که اروم نیستم

اگه ارومم درونم برای چی فریاد میکشه

بازم مجبوری فریاد های دورنت خفه کنی

تا یه جای داد بکشه

و اون وقت دیگه مردمی نخواهند بود....!

 

 TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:33  توسط shiVa  | 

بازم شروع می کنم

دلم واسه نوشتن تنگه

بازم شروع شد دو باره از اول!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 22:34  توسط shiVa  |