|
life with horror
|
انگار که تخت خوابش ...
اما
سرد بود
و سخت...
نگاهش رو به اسمون
می خندید
انگار اروم شده بود
خورشید وسط اسمون بود
داغ داغ
یه صدا...!
بالاخره قطار رد شد
صدای خرد شدن بود
شایدم له شدن
خورشید یخ زد
ریل ها دیگه هم گرم بودن و هم نرم
خنده هنوز روی لب ها ش بود .
و من بهش حسودیم شد...!

اتاق تاریک...
فک کنم ۳:۳۰ شب بود
هوای اتاق خفه بود
داشت بالا می اورد...
دخترک روی تخت اش دراز کشیده بود
چشاش فقط سقف رو می دید
صدای ترسناک قهقهه ادم بزرگا تو گوشش بود
دیوونه اش می کرد
از ترس نمی تونست انگشتای یخ زده پاش تکون بده
یه سر درد وحشتناک...
می ترسید...
تمام بدنش...تمام سلول هاش می لرزید
سقف اتاق تاریک بود...
تاریک بود...
چشم های نیمه بازش یه نور دید
سقف اتاق روشن شد
فقط موقع مرگ اش رنگی به جز سیاهی دید...
دخترک از ترس مرد
و باز ادم بزرگ ها خندیدند...

فنجان قهوه کنار روزنامه
سایه ات روی دیوار
هوای سرد
نگا ه ام به اسمون
منتظر بارش برف
خاطر ه شدن من و تو و اسمون
صدای در
خالی شدن فنجان قهوه
گم شدن سایه
باریدن برف
خاطره شدن من و اسمون
