تبليغاتX
life with horror
life with horror
روی ریل ها خوابیده بود

انگار که تخت خوابش ...

اما

سرد بود

و سخت...

نگاهش رو به اسمون

می خندید

انگار اروم شده بود

خورشید وسط اسمون بود

داغ داغ

یه صدا...!

بالاخره قطار رد شد

صدای خرد شدن بود

شایدم له شدن

خورشید یخ زد

ریل ها دیگه هم گرم بودن و هم نرم

خنده هنوز روی لب ها ش بود .

و من بهش حسودیم شد...!

 

TinyPic image

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 7:55  توسط shiVa  | 

پنجره بسته بود

اتاق تاریک...

فک کنم ۳:۳۰ شب بود

هوای اتاق خفه بود

داشت بالا می اورد...

دخترک روی تخت اش دراز کشیده بود

چشاش فقط سقف رو می دید

صدای ترسناک قهقهه ادم بزرگا تو گوشش بود

دیوونه اش می کرد

از ترس نمی تونست انگشتای یخ زده پاش تکون بده

یه سر درد وحشتناک...

می ترسید...

تمام بدنش...تمام سلول هاش می لرزید

سقف اتاق تاریک بود...

تاریک بود...

چشم های نیمه بازش یه نور دید

سقف اتاق روشن شد

فقط موقع مرگ اش رنگی به جز سیاهی دید...

دخترک از ترس مرد

و باز ادم بزرگ ها خندیدند...

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط shiVa  | 

پنجره ی باز

فنجان قهوه کنار روزنامه

سایه ات روی دیوار

هوای سرد

نگا ه ام به اسمون

منتظر بارش برف

خاطر ه شدن من و تو و اسمون

صدای در

خالی شدن فنجان قهوه

گم شدن سایه

باریدن برف

خاطره شدن من و اسمون

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 8:39  توسط shiVa  |