|
life with horror
|
یادته اون روز که داشتی میرفتی یه چیزای میگفتی
اممممم
چی میگفتی؟!
پس چرا یادم نمیاد؟؟
شاید میگفتی دیگه بر نمیگردی؟
اره؟
همین بود؟
نمیدونم چرا هر کی که میره حرفاش یادم میره
شاید همه همین جمله رو میگنن من نمی شنوم!
تا حالا از جای من نشستی روبه رو ببینی
انقده قشنگه...
کاشی ها بدون رد پا
هه!
اره وقتی چشات هیچ ردپای و جای کفشی رو نبینه قشنگه
میدونی معنی اش چیه؟
یعنی تنهای
یعنی گم شدی
به زور گم ات کردن
با خودم بودن سرده
سردی که گرمیش رو حس میکنی
سردی کاشی هارو دوس دارم
اخه یادم میاد خیلی وقته کسی از اینجا رد نشده

دیگه دلم نمی خواست تو اینجا مثل وبلاگ قبلی بنویسم
اما نشد...
بگو چرا؟
چرا خدا فراموشم کردی؟
هیچ وقت فکر نمی کردم توام تنهام بذاری
میفهمی چه حالی دارم؟؟؟؟؟؟
چرا یه کاری نکردی این تنفر و تنهای لعنتی تموم شه؟؟؟؟؟
تو که همه کار میتونی بکنی
تو که همه چی رو میدونستی
میدونستی داره همه چی تموم میشه
خیلی چیزارو ازم گرفتی هیچی نگفتم
فقط یه چیز خواستم بهم بدی ولی تنها اون یه چیز و هم ندادی
کو پس اون بخشندگی که میگن؟؟؟
گفتی هر کی هر حرفی رو به من بزنه گوش میدم
من بهت التماس کردم
اما گوش ندادی...
میدونی چه حالی ام؟؟
یه ادم احمقی که هیچی نداره
نه اعتقادی نه ایمانی نه امیدی
نه میتونم تو این دنیا باشم نه اون دنیا
کاش دنیای سومی هم بود
چرا خواستی اینجوری شه؟
اخه من بهت گفتم که دیگه نمیتونم صبر کنم
احساس میکنم تمام تیکه های بدنم جدا شده
مغزم داره میترکه
دیگه جا نداره
باید چی کار کنم الان؟؟؟؟
نه میتونم بمیرم نه زنده باشم
حالا میفهمم واقعا شدم مثل دیوونه ها
یه روانی داغون...
اخه چرا؟
چرا فراموشم کردی؟؟؟