|
life with horror
|
مثل بچه گی ام
ابی سبز زرد...
از اسمون...
روی ورقه ی رنگی نقاش ام یه قاصدک خو شگل افتاد
قاصدک بهم گفت می دونم چن تا ارزو داری
می دونم منتظری
اما ارزوها همش شدن واست یه رویا
می خوام ارزوهات بهم بگی
من می برمشون
من ام تمام ارزوهام بهش گفتم
گفتم.............
بعدش فوتش کردم رو به اسمون
اما یادم رفت بپرسم کجا میخوای ببریش
پیش کی می خوای ببریش...
یادم رفت بگم اگه ارزوهام به کسی بگی دیگه بر اورده نمیشه...
یادم رفت بگم برگرد
من پشت همون پنجره منتظرتم...!
