تبليغاتX
life with horror -
life with horror
پنجره بسته بود

اتاق تاریک...

فک کنم ۳:۳۰ شب بود

هوای اتاق خفه بود

داشت بالا می اورد...

دخترک روی تخت اش دراز کشیده بود

چشاش فقط سقف رو می دید

صدای ترسناک قهقهه ادم بزرگا تو گوشش بود

دیوونه اش می کرد

از ترس نمی تونست انگشتای یخ زده پاش تکون بده

یه سر درد وحشتناک...

می ترسید...

تمام بدنش...تمام سلول هاش می لرزید

سقف اتاق تاریک بود...

تاریک بود...

چشم های نیمه بازش یه نور دید

سقف اتاق روشن شد

فقط موقع مرگ اش رنگی به جز سیاهی دید...

دخترک از ترس مرد

و باز ادم بزرگ ها خندیدند...

 

TinyPic image

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 13:50  توسط shiVa  |