|
life with horror
|
انگار که تخت خوابش ...
اما
سرد بود
و سخت...
نگاهش رو به اسمون
می خندید
انگار اروم شده بود
خورشید وسط اسمون بود
داغ داغ
یه صدا...!
بالاخره قطار رد شد
صدای خرد شدن بود
شایدم له شدن
خورشید یخ زد
ریل ها دیگه هم گرم بودن و هم نرم
خنده هنوز روی لب ها ش بود .
و من بهش حسودیم شد...!
